پیشتازان در انجام تکالیف الهی
از وظایف بندگان حضرت حقّ این است كه بدانند تكلیف الهی آنها چیست. گاه ذوالجلال والإكرام این تكلیف را به عنوان وحی (وحی قرآنی) برای انسانها تبیین فرموده است. لذا در كتابالله تمام مطالب برای هدایت بشر و تكلیف آنها معیّن شده است. گاه هم در قالب وحی بیانی مطرح شده است؛ كه آن وحی بیانی هم از ناحیه مقدّس نبی مكرّم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) است كه قرآن فرمود: «وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى»[1]. یك مطلب دیگر هم از حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین) است.
منتها نكته بسیار مهم این است كه چون خود حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین)، انبیاء عظام و اولیاء، اوّل بنده حضرت حق هستند، طبعاً اوّلین كسانی هم هستند كه خود را مقیّد میكنند تكلیف الهی را آنگونه كه تكلیف خداست انجام بدهند. این حضرات آنقدر در عرصه عمل و انجام تكالیف الهی پیشتاز هستند كه شاید جز این نباشد كه بگوییم: بندگان حقیقی حضرت حق در مرحله نخست فقط حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین) هستند.
منبع : وبلاگ http://hozeemammahdi.blogfa.com
انواع تکلیف
تكلیف دو نوع است:
1- تكلیف روزمرّهای كه انسان باید انجام دهد، مثل همین عبادات ظاهری كه نماز، روزه و ... است. اینها را به عنوان تكالیف بیان میكنند؛ یعنی وقتی انسان به سن تكلیف رسید، دیگر باید اینها را انجام بدهد.
2- تكالیفی كه براساس شرط زمان و مكان است.
اوّلاً نكتهای را عرض كنم و آن این است كه بلوغ (رسیدن به رشد و تكامل)، خود تكلیفآور میشود. پس هر بندهای اگر بنده بود و به آن رشد و بلوغ فكری - نه تنها بلوغ سنّی - رسید، میداند كه از آنجا به بعد مكلّف است؛ یعنی باید به عنوان بنده، تكلیف خود را انجام دهد که این برای من و شما هم هست.
همانطور که اشاره شد ما یك تكلیف ظاهری داریم كه همین عبادات است؛ مانند نمازی كه به عنوان واجبات یومیّه میخوانیم و اعمال دیگری كه باید انجام بدهیم. امّا یك تكلیف هم هست كه تكلیف زمان و مكان است؛ یعنی بدانیم در چه زمانی قرار داریم و تكلیف ما چیست؟ در كدام مكان قرار داریم و تكلیف ما چیست؟ - این نكته بسیار مهمّی است که باید در آن تأمّل كنیم امّا متأسّفانه فراموش میشود -
علّت خانه نشینی مولیالموالی(علیه الصّلوة و السّلام)
آن چه كه باعث شد مولیالموالی(علیه الصّلوة و السّلام) خانهنشین شوند، این بود كه مردم فقط تكالیف ظاهری و تكالیف روزمرّه - مانند این كه باید نماز بخوانند، روزه بگیرند، حجّ بروند و دیگر مسائل عبادی - را گرفتند امّا این را كه تكلیف آنها به عنوان یك مكلّف در هر شرایط زمانی و مكانی چیست، نفهمیدند - نكته بسیار مهمی است، دقّت كنید -
متأسّفانه ما همیشه به تكلیف اینگونه مینگریم که وقتی به سنّ بلوغ رسیدیم، چگونه باید نمازمان را بخوانیم، چگونه باید روزه بگیریم و ... امّا این یك قسمت از تكالیف است، نه همه تكالیف.
عمده تكالیف این است كه در آن شرط زمانی و مكانی خودت، بدانی الآن تكلیف تو چیست. اكثر امّت تكلیف را نفهمیدند. لذا دست از دامن ولایت كشیدند و فقط به تكالیف ظاهری بسنده كردند و گفتند: این مسائل به ما ارتباطی ندارد، آنها بین خودشان هر کاری میخواهند انجام دهند، چه اشكالی دارد، هر كس میخواهد حاکم باشد و ...، من تكلیفم این است كه باید نمازم را بخوانم!!!
لذا آنها فقط به این تكالیف ظاهری بسنده كردند كه یقین بدانید در این صورت این تكالیف ظاهری اصلاً معنا ندارد. مگر آنهایی كه در سقیفه تشكیل حكومت دادند، آمدند به من و تو بگویند: نماز نخوان؟!!
همانطور که به صورت شعر بیان شده و اعتقاد حقیقی ما هم همین است، میگوییم:
به منكر علی بگو نماز خود رها[2] كند نماز بی ولای او نماز بی وضو بود
تا ولایت نپذیریم، تكلیفی انجام ندادهایم. فكر كردیم تكلیف انجام دادهایم؟! كدام تكلیف؟! كدام نماز؟! كدام روزه؟! بی ولایت، نمازی نیست. بی ولایت، روزهای نیست و باید رها شود.
یعنی چنین کسی در حقیقت تكلیف را هم انجام نداده است؛ چون تكلیف مهمتر این است كه انسان باید ولایت را دریابد. آنها این را نفهمیدند، ولایت را رها كردند و فقط به تكلیف ظاهری بسنده كردند و گرفتار شدند.
امروز هم میبینیم که آنها دور بیتالله طواف میكنند، قرآن میخوانند، نماز میخوانند امّا در واقع تكلیفی انجام نمیدهند، حتّی همان تكلیف ظاهری؛ چون نفهمیدند تكلیف اساسی آنها چیست. آنها به عنوان یك مكلّف نفهمیدند كه چه تكلیفی را باید انجام بدهند.
شیعهای مانند اهلجماعت!!!
این مطلب در طول تاریخ همیشگی است، برای من و شما هم همین است. امروز تكلیف ما چیست؟ اگر فكر كنیم كه باید فقط به صورت ظاهر دعا كنیم و بگوییم: «اللَّهمَّ عَجِّل لِوَلیِّكَ الفَرَج»، داد بزنیم، فریاد بزنیم، مدام ذكر بگوییم، مدام دعای سلامتی آقا را بخوانیم «اللَّهُمَّ كُن لِوَلِیِّكَ الحُجّة . . .»، شب و روز دعای فرج بخوانیم «اِلهی عَظُمَ البَلاء . . .» امّــــــــا ندانیم تكلیفمان چیست - به یقین عرض میكنم، هیچ شك نكنید - ما هم درست مثل اهل جماعت هستیم. منتها آنها «اللَّهمَّ عَجِّل لِوَلیِّكَ الفَرَج» نمیگویند. آنها به ظواهر دیگری چسبیدهاند و ما هم به ظواهر دیگری.
اگر نفهمیم حضرت امروز از من و تو چه میخواهد؛ یعنی آن تكلیفی كه وجود مقّدس مولا از من و تو میخواهد چیست، اعمال دیگرمان هیچ فایدهای ندارد.
حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین) و عمل به تکلیف
خود آن حضرات فهمیدند تكلیف چیست. لذا با توجه به شرط زمان و مكان تصمیمهای مختلفی اتّخاذ کردند. وجود مقدّس حضرت ثامنالحجج، آقا و مولایمان علیبنموسی الرضا(صلوات اللّه و سلامه علیه و علیه آلاف التّحیّه و الثّناء) متوجّه این مطلب بودند كه حتّی با وجود نیشزبانها و حرفهای علویّون در مدینه؛ به آنچه که تکلیفشان بود، عمل کردند.
آنها به حضرت اشكال میگرفتند كه تو چرا ولایتعهدی را پذیرفتی؟! هارون الرّشید، پدرت را حداقل هفت سال در زندان كرد، كدام یك از اجداد طاهرینت با خلفای ظالم - به تعبیری - زیر یك سقف همنشینی كردند كه تو ولایتعهدی او را پذیرفتی؟!
شما فكر نكنید كه بیگانگان به حضرت اشكال گرفتند، بلکه از خود علویّون بر حضرت اشكال كردند و به ایشان اهانت و جسارت كردند و نعوذبالله و نستجیربالله گفتند: اصلاً حضرت، امام نیست، او حبّ دنیا دارد و ریاست طلب است!
امّا حضرت، تكلیف خود را میدانند، همان گونه كه وجود مقدّس حضرت باقرالعلوم و حضرت امام جعفر صادق(صلوات اللّه و سلامه علیهما) تكلیف خود را میدانستند. آنها اوّل كسانی هستند كه فقط به تكلیف عمل میكنند. آنها میدانند مثلاً در شرایط زمانیای كه ظالمین به هم مشغول هستند و دعای مؤمنین («اللهم اشغل الظّالمین بالظّالمین») مستجاب شده؛ وقت نشر علم آلرسول است و لذا میدانید به هر دو آن بزرگوار باقرین صادقین گفته میشود؛ آنها باقرالعلوم (شکافنده علوم) هستند.
یعنی مولیالموالی(علیه الصّلوة و السّلام)، باقرالعلوم نبودند؟! یعنی امام مجتبی(علیه الصّلوة و السّلام)، باقرالعلوم نبودند؟! یعنی وجود مقدّس أبیعبدالله(علیه الصّلوة و السّلام)، باقرالعلوم نبودند؟! یعنی وجود مقدّس حضرت زینالعابدین(علیه الصّلوة و السّلام)، باقرالعلوم نبودند؟! یعنی كلّ حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین) باقرالعلوم نبودند؟! چرا بودند؛ امّا سؤال اینجاست که چرا فقط به آن دو حضرت باقرین صادقین بیان میكنند؟ برای این كه تكلیف در شرایط زمانی آنها، نشر علم آلرسول بود و آنها فهمیدند تکلیفشان چیست.
عدّهای از ایران (خراسان) به محضر حضرت صادق القول و الفعل(علیه الصّلوة و السّلام) میآیند و میگویند: آقا! شما قیام كنید - به تعبیر ما از تو به یك اشاره از ما به سر دویدن - ببینید چنین و چنان میکنیم امّا حضرت میبینند که الآن موقع قیام نیست، لذا نمی پذیرند و إلّا اینطور نیست که حضرت از جنگ بترسند، مگر این حضرات میترسند؟!
خاطرتان هست كه راجع به وجود مقدّس حضرت سبط اكبر(علیه الصّلوة و السّلام) در جنگ صفّین از كتب اهل جماعت چه گفتیم؟ امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) هم در نهج البلاغه بیان فرمودند: او را بگیرید. آنقدر شجاعت امام حسن(علیه الصّلوة و السّلام) زیاد بود كه وقتی وارد میدان میشدند، فقط میزدند. در مورد ایشان میگفتند: أبیعبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) هم مانند ایشان نمیجنگند، حتّی ایشان از امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) هم بدتر میزنند. امّا چه شد كه صلح كردند؟ شرایط زمان و مكان آنگونه ایجاب کرد که گفتند: تكلیف من در این زمان صلح است و إلّا اینطور نیست که بگوییم ایشان صلحدوست بودند. همانطور که حتّی اکنون هم عدّهای به اشتباه میگویند: فردی که سیّد حسنی است، صلحدوست است و فردی که از سادات حسینی است، جنگجو است. چون همانطور که گفتم: اتّفاقاً حسب مطالب تاریخی، جنگجویی امام مجتبی(علیه الصّلوة و السّلام) نسبت به أبیعبدالله(علیه الصّلوة و السّلام) أفضل بوده است. ایشان شیری بودند كه خود عمروعاص بیان میكند: از علیبنابیطالب(صلوات اللّه و سلامه علیه) غرّانتر است. عجیب است، او در مورد ایشان گفته است: «هو الأسد و ابن الأسد و أفضل من الأسد».
ولی مهم این است که ایشان در آن زمان نگاه میکنند تا ببینند تکلیفشان برای بقای تشیّع - دین حقیقی و به قول امام راحل، اسلام ناب محمّدی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) - چیست؟
آن دو امام همام (باقرین صادقین(علیهما الصّلوة و السّلام)) تكلیف را در این دیدند كه بگویند علم آلرسول چیست؛ چون در زمان آنها، ظالمین مشغول به هم بودند و فرصت خوبی برای این کار بود امّا بعدها دیگر به آنها اجازه نشر علم نمیدهند.
برای همین است که با وجود این كه اینقدر بر نوافل تأکید کردند امّا در رابطه با وجود مقدّس حضرت صادق القول و الفعل(علیه الصّلوة و السّلام) داریم كه ایشان بعد از نماز ظهر، بلافاصله نماز عصر را میخواندند و بعد یك سری درس داشتند، یا این که صبح بلافاصله نماز میخواندند و تا تمام میشد، بر سر درس برمیگشتند. یك درس جبر، یك درس فیزیك، یك درس فقه، یك درس اصول، یك درس هندسه و ... میگفتند. ایشان چهار هزار شاگرد داشتند و از صبح تا نیمه شب مدام درس میگفتند. چون میدیدند وقت مغتنم است و الآن موقع، موقع درس است و باید درس داد.
یك موقع، موقع رزم است و باید رزم كرد، یک موقع هم، موقع درس است و باید درس داد. لذا مهم این است که انسان بداند تكلیفش چیست. مكلّف یعنی این كه بداند تكلیف حقیقی او چیست. اگر فهمید كه تكلیف حقیقیاش چیست، برنده است.
حضرت ثامنالحجج(علیه الصّلوة و السّلام) فهمیدند تكلیفشان چیست؛ فهمیدند که برای حفظ دین حقیقی باید ولایتعهدی را بپذیرند؛ چون میدانند امر خداست، لذا میآیند و به صورت ظاهر میپذیرند. گرچه خودشان به این قضیّه اشاره كردند و موقع وداع با خاتم رسل، حضرت محمّد مصطفی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) چنان سوزناك گریه كردند و روی قبر افتادند كه اطرافیان به ایشان گفتند: آقا! شما هیچوقت اینطور گریه نمیكردید. بعد هم موقعی كه میرفتند، فرمودند: برای من گریه كنید. گفتند: آقا! شگون ندارد پشت سر مسافر گریه كنند، إنشاءالله بروید و به سلامت برگردید امّا ایشان فرمودند: برای آن مسافری كه برگردد گریه نمیکنند ولی من میدانم که برنمیگردم.
حضرت به تعبیر ما دارند كدها را میدهند كه بدانید من برای ولایتعهدی نمیروم امّا یك عدّه كه شعور و فهمشان كم بود و فقط فكر میكردند عبادت به این است كه چند ركعت نماز بخوانند و یك تسبیح دست بگیرند و ذكر بگویند، به این کار حضرت ایراد گرفتند. آنها اگر میفهمیدند که خود حضرت كد را دادهاند و وقتی علن دارند اعلان میكنند كه برای من گریه كنید؛ یعنی من برای ولایتعهدی نمیروم؛ دیگر علویّون جرأت نمیكردند به حضرت إنقلت بیاورند. آنها نفهمیدند حضرت دارند تكلیف الهیاشان را انجام میدهند، ولو علوی باشند امّا نفهمیدند.
اگر تكلیف الهی را انجام ندهند كه امام و هادی الهی نیستند. اوّل كسی كه میخواهد مردم را به سوی خدا هدایت كند، خود عامل است. »وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا»[3]، آنها مردم را به امر خدا هدایت میكنند، نه به سوی خودشان. مردم پراكنده بشوند، بشوند؛ مگر مردم میخواهند دور من جمع بشوند؟! میخواهیم مردم را دور خدا جمع كنیم، نه دور شخص.
عزیز دلم! مهم این است كه انسان بفهمد تكلیف الهیاش چیست و این مطلب را درك كند؛ نه این که تازه به آن کسی هم که میخواهد تكلیف الهیاش را انجام دهد، إنقلت بیاورد.
اصلاً برای چه به حضرت ثامنالحجج(علیه الصّلوة و السّلام)، عالم آلمحمّد میگویند؟ مگر دیگر حضرات عالم نیستند؟! مگر میشود معصوم با معصوم فرق كند؟ «كلّهم نورٌ واحد» هر چه صفات نازله الهی هست، در عصمت است. ما حتّی در تالیتلو معصوم هم، همه آن صفات را داریم. در اولیاءالهی هم آن صفات وجود دارد. اگر یك موقع پرده بالا برود و ما ببینیم در بعضی از اولیاء چه خبر است، بند بند انگشت و اعضاء و جوارحشان را تكّه تكّه میكنیم. حال اینها که مملو از علم الهی هستند، چه برسد به حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین) كه منشأ این قضیّه هستند. امّا آیا «أَنَا مَدِینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِیٌّ بَابُهَا»[4] فقط در مورد امیرالمؤمنین(علیه الصّلوة و السّلام) است؟
خیر، وجود مقدّس نبی مکرّم(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) علم خدا و همه حضرات، باب علم نبی(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) هستند، اینها(حضرات معصومین(علیهم صلوات المصلّین)) تجلّی اسماء و صفات حضرت حق هستند. ما این تجلّی را حتّی در اولیاءالهی هم دیدهایم. من خودم در كسی دیدهام و باورم شد. یك قضیّهای راجع به هندسه مظفّر بود، ما مطلبی را گفتیم و گفتیم كه این هست، گفتند: خیر، این اشتباه است، این است و ...، بعد گفتند: بله، فلان فرد هم این را گفته است امّا اشتباه است. یا در مورد رادیكالها گفتند: ما بیش از پنج نوع داریم و سه نوع غلط است، همه مطالب را تنظیم شده و با دستهبندی بیان میکردند که اصلاً تعجّب کردیم. علوم دست اینهاست، همه چیز دست اینهاست. اینها تجلّی اسماء و صفات علم پروردگار عالم هستند.
لذا همه حضرات، عالِم هستند، امّا در زمان ثامنالحجج(علیه الصّلوة و السّلام) موقع نشر بود. آن هم در کجا؟ میخواهم این مطلب را برایتان بشکافم. ایشان باید به ایران میآمدند تا اینجا مرکز آن دین ناب شود. همانگونه که پیامبر(صلّی اللّه علیه و آله و سلّم) به کتف حضرت سلمان محمّدی زدند و فرمودند[5]: علم از این فُرَس است. بعد فرمودند: زمانی میرسد که اینها (فارسها) شما را به دین دعوت میکنند که دین حقیقی چیست.
تبلیغات 
